پررو  

دیشب داداشم اومد خونمون یه سری و بره 
خونشون نزدیک خونمونه 
به فاصله چندتا خونه
نمیدونم حرف چی شد گفت شام پیتزا داریم 
منم پررو پررو گفتم منم میخوام برا منم بیار 
بنده خدا رفت و یه ساعت و نیم بعدش با یه پیتزا برگشت 
نمیدونم زن داداشم با چه حسی این پیتزا رو درست کرد
در هر حال واسشون جبران میکنم 

ادامه مطلب  

چقدر دلم تنگ برات  

داداشم چقدر دلم تنگه برات،
 قلب من با لاله همرنگ برات،
 هدیه ناقابل برادرم نوشتن این شعر برات، 
داداشم جون منی آخه هم خون منی، 
توی باغچه ی دلم گل گلدون منی، 
یادگار پدرم نور چشم مادرم حق نگهدارت باشه عزیزم برادرم، 
مهربونیات هنوز یادم نرفته اینو تو دلم میگم هفته به هفته،
 منو تو دو هم صدا دو مهربونیم نیـــاد اون روزی که بی هم بمونیم،
 پدرو مادرمون اون دو تاج سرمون دلشون میخواد که ما از همدیگه جدا نشیم،
 یه روز آفتاب در میاد شب میره سحر می

ادامه مطلب  

Amusing land  

بچه ها دلم ابنجا رو خواست. امروز  کلی اتفاق عجیب غریب افتاد. خدا رو شکر همشون رو رد کردم. میگم براتون بعدا.
روزی که زلزله اومد من دراز کشیده بودم رو تختم یدفه صدای باز و بسته شدن در کمد اومد فکر کردم داداشم اومده داره لباس برمیداره، دقت کردم دیدم زمین داره میلرزه؛ از شدت لرزشش در کمد داره باز و بسته میشه. جیغ زدم پریدم بیرون و داداشم رو صدا کردم. داداشم اومد سریع و من از قیافش فهمیدم خواب بوده. گفتم امیر بخدا داره زلزله میاد! گفت میدونم.و ما همین

ادامه مطلب  

شانس  

آدم تو اتاق خودشم آرامش نداره
از ظهر تاحالا این همساده بقلیه اومده 2بار در اتاقم و زده
اول فکر کردم داداشمنه حماقت کردم شلنگ و تخته انداختم رفتم توی چشمی رو دیدم یه پسر قدکوتاهی بود
یعنی اینقدر تاریک بود قدرت تشخیض نداشتم کی بود ولی مطمئن بودم داداشم نیس چون اخوی قدش ماشالا تو چشمی جا نمیشه(حالا میگین داداشت بود که میدونستی،متاسفانه در دوران قهر بسر میبریم)
حالا کدوم همسادس نمیدونم
صدا در اتاقشو شندیم که ول کرد رفت
ولی اگه بقلی باشه که خب جم

ادامه مطلب  

روزهای ناراحتی  

چرا بعضی از ما باید برای داشتن کسانی که دوستون داریم و اونا هم مارو و حقمون هستند اینقدر زیاد تر از بقیه باید سختی بکشیم؟!
 
 
 
 
 
 
 
دیشب با ترس از زلزله خوابیدیم:(
من تقریبا نخوابیدم:(
 و صبح وقتی میخواستم بیدار شم یه لحظه شنیدم که داداشم داره میگه مامان رفته آمریکا دکتر پیدا کنه. 
تو همون خواب داشتم تند تند خودمو متقاعد میکردم که تو این شرایط که ایرانیای آمریکا رو دارن میندازن بیرون مامان نمیتونه آمریکا بره! ولی بازم ناراحت بودم خیلی.
حس ک

ادامه مطلب  

اینطوریا  

خب این درسته که ما باید خودمون رو وقف هم کنیمخب خوب میدونی و به صورت ویدئو کال داری میبینی که من آخر هفته ها باید برم دانشگاه و این هفته هفته آخر هست و باید سوال در بیارم ولی از اول هفته تا الان فقط دو ساعت تونستم برای خودم باشم که سوال در بیارم اونم برای یکی از درسا چهار تا سوال در آوردمالان یک قاشق چای خوری با قاشق غذا خوری، سرد کننده خوردم، دیدم داره حرارتم بالا میره و یک ساعت پیش استرسی که روز اول بعد از جوابت بهم دست داده بود(همون روزی که بر

ادامه مطلب  

مریضی خر است  

هی میگم بابامامان داداشا من هیچیم نیست هی میگن فشارت پایینه صورتت زرد شده... آقا نمیخوام برم دکتر ب کی بگم ب زور بردنم دکتر دکترم سرم نوشته داداشم رفت دارو ها رو بگیره پسره اومده میکه آستین تونو بالا بزنید سرم بزنم گفتم بله؟؟؟گفتم نمیخوام برید ب یه دختر بگید بیاد پسره همینجور نگام میکرد میخندید حالا رفته اومده میکه پرستار خانم نداریم گفتم باشه من نمیخوام همینی ک گفتم بابام اومد گفت آوا جرأت داری بلند شو تا بهت بگم گفتم باباپرستار دختر نیست

ادامه مطلب  

تولد داداش پیمانم(اول آذر)  

امسال تولد داداش پیمانم با سال های قبل یه فرقی دارهخدا دوباره بهمون دادشروزی هزار بار از خدا تشکر میکنم که داداشم دوباره به من و بابا و مامان هدیه داد و در کنار ما هست.عشق آبجی از خدا میخوام همیشه شاد و سلامت باشی و بهترین ها برات پیش بیاد.
الهی آمین.
 
 
 

ادامه مطلب  

103  

+فقط یه سریالِ کره ایِ جنایی-پلیسی داریم که بابا خوشش میاد....براش میذارم شبا و میشینم که همراهش ببینم!...تو بینِ سریالای دیگه ای که دیدم و اکثراً تینیجری بودن ؛ این یکی خیلی جدی ساخته شده و عشق و عاشقی ش هم به نسبت بقیه خیلی کمتره...
جالبه که قسمتای اول بابا سعی داشت داداشمو یجوری از پای تلویزیون بلند کنه و بفرستتش تو اتاق...یکی دوباره با زبون نرم و یکی دوباری هم با دعوا ؛ میرفت ولی خودش دلش میخواست ببینه!
بابا معمولا بعد از تشر زدناش به داداشم رو

ادامه مطلب  

لولو!  

مامان ساعت ۳:۳۰ رفت، بابا ساعت ۵:۳۰.
هانیه ساعت ۷ اومد، ساعت ۱۰ رفت، خیلی کم بود سه ساعت بعد از دوماه همو ندیدن
بعدش؟ شام خوردیم، دیدم خاله پیام داده سلام چطوری و فلان، گفتم تنهاییم، بعد خیلییی هم به فکر مامانشه ها، ولی ساعت ۱۲ شب رفته گذاشته کف دست مامانجون که ما تنهاییم امشب، مامانجون هم زنگ زده خونه ما که چرا نیومدید اینجا و درا رو قفل کنیدو کاری داشتید هروقت بود زنگ بزنیدو...خلاصه شب خوابش نمیبره که،میدونم
بعد؟ فردا صبح که بابا برگرده ما خ

ادامه مطلب  

ساعت ۳  

ساعت سه نیمه‌شب است و من از معده‌درد و سردرد از خواب بیدار شدم،  فست‌فود دیشب متهم ردیف اول است که امساک نکردم و چون سر غذا همه با هم صحبت می‌کردیم، نفهمیدم کی سیر شدم و اضافه خوردم، معده‌ام هم که کلا حسااس. اگرچه حالم بدتر از آن است که همه‌اش را تقصیر پیتزا بگذارم چون انگار کل سیستم بدنم به هم ریخته و تب هم دارم.
برای آنکه سرم را کمی آرام کنم،  شایدحالم کمی بهتر شود، ذهنم را بردم به سالها پیش. حدود دوازده سال پیش که اولین پیتزای عمرم را خور

ادامه مطلب  

100  

+پاییزِ جان....چقدر تلخ گذشتی! چقدر آزاردهنده گذشتی.....شبهات صبح نمیشدن ؛ صبح هات به سختی ، شب میشدن!....چقدر الهام توی روزای قشنگِ تو ، درمونده و بیچاره بود....ببخش اگه نتونستم اونجوری که باید باهات بگذرونم....
من عاشق برگ ریزوناتم ، عاشق بارونات ، عاشق رنگ و وارنگ شدن همه جا وقتی تو میای....ولی....جی شد که نفهمیدم چجوری اومدی و چجوری رفتی؟! چقدر بد گذشتی....چقدر اذیت شدم.....
..
+شبِ یلدا رو همیشه دوست داشتم خوب برگزار کنم...و فکر میکنم فقط یک سال شدنی شد!...

ادامه مطلب  

یک یکشنبه معمولی  

یکشنبه ها روزهای وحشتناکیه. البته وحشتناک که برای اتفاقات بزرگ و ناگهانیه، مثل جنگ. اگه یه روز نیروهای آمریکایی از آسمون بیفتن تو مدرسمون، اگه هنوز باشم، وقتی که میام خونه، اگه خونه و مامانم و داداشم هنوز باشن، براشون کلی اتفاق تعریف کردنی دارم که هر بار تعریف می کنم قلبم شروع به تپیدن میکنه. 
نه وحشتناک نه. امروز نه جنگ شد و نه زلزله اومد. امروز هیچ اتفاقی نیافتاد. امروز فقط، یکشنبه بود. 
یه یکشنبه معمولی. مثل تمام یکشنبه های معمولی. نه اول ه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1